X
تبلیغات
نفی همسانی

نفی همسانی

روزگار فرخنده را اساسن فلسفه ای نیست. گئورک لوکاچ

اربابانی که نفرت می پراکنند....!

حکایت زایش نسلی نو در میان ما از زبان داستایوسکی....

««...روسیان تربیت شده اکثریت قریب به اتفاقشان یک مشت روشنفکر بیش نیستند، مردمی هستند که زمین استواری در زیر پا ندارند، نه خاکی دارند نه مسلکی، از لحاظ ذهنی مردم بیخانمانی هستند که به جایی تعلق ندارند و با هر باد آواره ای که از اروپا بوزد به اطراف رانده می شوند...(دفتر یادداشت های روزانه داستایوسکی)»»

این "روسیان تربیت شده" در جامعه کنونی ما حکایت نسلی است که بی «تأمل» و «رعایت انصاف» نسبت به اندیشه های غربی ابراز شیفتگی جنون آمیز می کندو همچون شخصیتی ضعیف و در عین حال با ادعاهای بسیار، بر هر آنچه دیگران بدان معتقدند با ادبیاتی تند و سرشار از کینه و غرض و تحقیر می تازند. رفتاری که البته بیش از همه بی مایه گی وجودی ایشان را مخفی می دارد. این نسل آنچنان داد سخن سر می دهد و در باب مقولات اساسی به قلمفرسایی دست می زند که گاه مواجهه با ایشان، آینه تمام نمایی می شود که در آن لاجرم فقط جهل بی مرز خویش را باز می یابیم! سخن از نسلی است که «زیاد می خواند» و «غیر انسانی» رفتار می نماید. و من هرگز این نسل گستاخ و بی مایه را که امروز به ناگهان در زیر سایه "نیچه" به فخر فروشی می پردازند و فردا "هایدگر" و لاجرم فرداهایی دیگر بلانشو.....لویناس...لیوتار.... ژیزک و در کل نسلی که شدیدن «بهنگام» عمل می کند!!!!...هر گز باور نداشتم و بیزار بوده ام از این ضعف وجودی و این کاریکاتورهای که در عرصه فلسفه و اندیشه این خاک ظاهر گشته اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 17:14  توسط نیما  | 

برای روشنفکران ساده لوح ....

قطعه ای از کتاب "آمریکا" ی بودریار بزرگ و دوس داشتنی

شکل با شکوه واقعیت آمریکایی را بیش تر در آزاد ساری فن آوری ها و انگاره ها می توان دریافت تا در طرز کار نهادها: در پویایی غیر اخلاقی انگاره ها، در عیاشی کالاها و خدمات، عیاشی قدرت و انرژ ی بی فایده، که در آن بیش تر روح تبلیغات وجود دارد تا روح عمومی مورد نظر توکویل.ولی به رغم تمام این موارد، اینها عالایم آزادی آمریکا هستند و هرزه گی این جامعه نشانه آزادی اش است.آزادی تمام حالت ها، برخی کاملا افراطی و شرم آور.ولی اصل موضوع دقیقا همین است:درجه زیاد آزادی، و نتیجه منطقی آن را باید در عیاشی تماشایی، سرعت، آنی بودن تغییر و برون مرکزی عمومی یافت.سیاست خودش را در نمایش، در حالت تبلیغی تمام عیار آزاد می کند، ..شعایر، آداب و رسوم، جسم و زبان خودشان را در گردش هر چه سریع تر مد آزاد می کنند.انسان آزاد کسی نیست که در واقعیت آرمانی اش، حقیقت درونی اش یا شفافیت اش آزاد باشد.انسان آزاد کسی است که فضایش را تغییر می دهد، کسی که می چرخد، کسی که گرایش جنسی، لباس و عادت هایش را مطابق مد و نه اصول اخلاقی تغییر می دهد، کسی که نظرهایش را نه به حکم وجدانش بلکه در پاسخ به نظر سنجی ها تغییر می دهد....

ص 7-126.

با قاطعیت بر این عقیده ام که همچنانکه جامعه قرن نوزدهمی و اوایل سده بیستم را بدون مارکس نمی توان شناخت. جوامع نیمه دوم قرن بیستم و قرن بیست و یکم را بدون آگاهی از تذکرات جدی و عمیق بودریار نمی توان ارزیابی نمود و به شناخت اش امیدوار بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 23:29  توسط نیما  | 

برانداختن نسبت جهل و فقر ....

از بدترین نتایجی که بحث «روبنا» و «زیر بنا» در آراء مارکس با تلاش کوته بینانه روشنفکران در عرصه اجتماع تثبیت شد توجیه فقر ذهنی افراد در سایه فقر اقتصادی آنهاست: توده ها جاهل اند چون طبقه تولید کننده آنها را در شرایطی رقت بار و حقیر نگاه داشته اند جالب آنکه صرف نظر از مورد آگاهی همین توده لش مانند نه فقط انسانهای توده ای که بخش عظیمی از تحصیلکردگان دانشگاهی_ نیازی نمی بیند نداشته های دیگرش را با سرپوش مشکلات اقتصادی توجیه کند.......... در اتوپیای مارکسی قرار بود با برابری اقتصادی ،آگاهی اجتماعی به ترازی بالاتر ارتقا یابد؛ رویائی که در حد طنزی تلخ و نافرجام برای ابد باقی خواهد ماند. متأسفانه مارکس سخت در اشتباه بود و ریشه سر بر آوردن این اشتباه در کار مارکس شناخت سطحی وی از مزاج و تاریخ فرد بود. فرد و توده را جز با بازگشت به تاریخ و تأمل در کیفیت حضورشان نمی توان شناخت. شاید مارکس وارث این پندار پوچ لاکی بود که ذهن لوح سفیدی است بدون هیچگونه پیشینه و تاریخ که در جامعه ایده ال آینده نقشی مطلوب می پذیرد! انگاره ای که در سپیده دم دوران جدید مطرح شد و در پی گسستی همه جانبه از گذشته بود

روشنفکران جوامع با تأکیدی پوچ و نا اندیشیده بر تفکیک مارکسی، مجالی برای کرختی و سستی ذاتی فرد فرومایه آفریدند. فردی که نه به دلیل فقر اقتصادی که به دلیل فقر وجودی در دامان سیاه جهل سقوط نموده است. امروز در گوشه گوشه جهان کنونی کم نیستند موداتی که شباهتی ظاهری به انسان داشته و در فراغت بی پایان خویش چون کرمی حقیر و بیم مایه، زمان را آبستن پوچی نحوه بودنشان می سازند و بر عکس کم نیستند انسانهائی که در عین فقر اقتصادی، بر فقر زشت و زننده درونی خویش غلبه نموده و نمایشی از وجودی جهت دار را به نمایش می گذارند. چقدر عادت های توده ها نفرت انگیز و تهوع اور است! در توجیه بودن چرکین و متعفن شان، هزاران دلیل و برهان اقامه می کنند تا جهانی که از وجود بی مایه اش کور و گنگ گشته را امکان استمرار بخشند.  

در پان لازم است تذکر داده شود نگارنده منکر تأثیر شرایط اقتصادی نیست ولی بی گمان منکر اعتبار تز از "جهل به فقر رسیدن" است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 22:27  توسط نیما  | 

انسان ستیزی .....

نه تنها همه عقاید، که همه انسانها نیز درخور احترام نیستند. کلام ما باید عصاره نگاهمان باشد به سخنی که بر زبان می رانیم بیاندیشیم. چگونه انسانی را که تشدید و تغلیظ حماقت محض است، انسانی که ابزار فشار و تهدید برای "انسانیت" است و نفس وجودش گسترانیدن تباهی و پلیدی است، می توان دوست داشت و محترم دانست؟! متأسفانه این روزها غالب افراد و قشر عظیمی از به اصطلاح تحصیلکرده ها و به ظاهر روشنفکران! بی تممق کافی و بدون آنکه شهامت مواجه شدن با نظرگاه واقعی خود را داشته باشند به پیروی از مد زمانه، برای «انسان نوعی» شأن و کرامت می تراشند. نه همه شایسته احترام نیستند تنها آنکس را باید ستود و تکریم نمود که بنای اندیشیدن نهاده - نه اندیشیدن برای پیشبرد زندگی روزمره مبتذل گله ساز- و به زندگی و «خویشتن خویش» می اندیشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 23:43  توسط نیما  | 

انسان گله ای در دوران معاصر

تشکیل گله های انسانی، فقط در سطح عوام رخ نمی دهد. گاه این پدیده شوم و مبتذل در سطح به اصلاح روشن بینان و روشنفکران بازتولید می شود. شاخص ترین وجه مورد اخیر را در ایمان کورکورانه به ایده ها و سرمشق های نو می یابیم. اینجا دیگر سخن از افراد نادان نیست. سخن از گروهی است که ادعاهای بیشمار دارد و با این وجود به طرزی مضحک و زننده واجد صفت "انسان گله ای" است. فوکو در "تاریخ جنون" از آغاز فرایندی در سپیده دم مدرنیته سخن می گوید که طی آن هر گونه اندیشیدن که نسبتی با پارادایم مسلط ندارد و با مناسبات قدرت پیوندی ندارد، عنوان "جنون و بی خردی" می گیرد و محکوم به انزوا - و در تحلیل فوکو به بند کشیدن مورد آلوده بی خردی- می شود. جالب آنکه پیروان و هواداران فوکو در مراکز دانشگاهی نیمه دوم سده بیستم در فرانسه همه تلاش خود را برای به انزوا کشاندن یکی از سرسخت ترین منتقدین اندیشه فوکو، ژان بودریار ، به عمل آوردند. "دیگری" تاریخ جنون فوکو، تقدیر بودریار می شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 1:50  توسط نیما  | 

هیس! دخترها فریاد نمی زنند

فیلم آسیب شناسی فلسفی زندگی انسانی در سطحی کلی (شاید بدون آنکه سازنده فیلم و دیگر عوامل اصلی آگاهانه آن را پی گرفته باشند) نشان می دهد. حاکمیت "مفهوم" (در فیلم :«آبرو») . روندی که به راحتی در بستر مساعد، به ستیز با هستی فرد _ و البته نه هر فردی، که "انسان"_ بر می خیزد. کاش می تونستم این تحلیل را تا به آخر ادامه بدم.

از نکات جالب فیلم اینکه کسی که برای حذف سریع تر قربانی تلاش میکنه، مذکر است و "مراد" هم از جنس مذکر است. انگار رنج زنان/رنجی که بی شک خود نیز در استمرار و دامن زدن به آن بی تقصیر نبوده اند/ پایانی ندارد. تاریخ برای زن آکنده از تجربه های مکرر تحقیر، خشونت، تجاوز، و ستم از سوی مردانی است که در اکثر موارد ادعانامه هایشان علیه زنان، روائی بیشتری در مورد خودشان دارد! آنان زنان را به نداشتن صفاتی متهم می کنند که با اندکی تأمل مشخص می شود خود نیز بهره ای از آن ندارند و صرفا زیر پوشش هیئتی پوشالی ، به انکار واقعیت فقر خود  پرداخته اند.

فیلم در کنار همه ارزشهای دیگرش، جست و خیز ناخودآگاه مراد بر بستر مناسب به وجود آمده را به نمایش می گذارد .چیزی که فروید همواره تذکر می داد.

و در پایان باید به قدرت هنر اشاره نمود که چگونه بدون موعظه های مفصل، زشتی های نامشهود موجود در عادات و رفتارهای ما را به نحوی چالش برانگیز و حساسیت زا به تصویر می کشد.

درود خانم پوران درخشنده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 17:46  توسط نیما  | 

حس این روزهایم ...... :

انسانی که همه آرمانهایش را دور از دسترس می یابد و ترجیح میدهد دیگر به آنها  نیاندیشد و از طرف دیگر ستیز ام را با واقعیت زشت و نفرت انگیز با همان ایمان سابق و شاید نیرومند تر از گذشته حفظ کرده ام. در این میانه حکم انسانی را یافته ام که در برهوتی از تعلیق و درمانده گی گرفتار آمده است . زمانی که گاه سپری شدنش، فرسایشی سخت می نماید....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 9:58  توسط نیما  | 

مارکس، نیچه، فروید

میان این سه اندیشمند بزرگ چه نسبتی می توان برقرار نمود؟ ممکن است در ابتدای امر ارتباط میان ایشان  تردید پذیر باشد اما اگر فراموش نکنیم که دغدغه اصلی هر سه به نوعی"انسان" است می توان خط اتصالی پر رنگ میانشان برقرار نمود.

این خط سیر را از فروید آغاز می کنیم فروید با کاویدن ذهن و درون آدمی قایل به وجود سایق (نیروئی که در پس هر نیاز موجود است و ما را به تکافو به منظور ارضاء آن نیاز وا می دارد. - محمد مبشری.کتاب تمدن و ملالت های آن.زیر نویس ص 1) های متنوع در انسان است سایق هائی که در نهایت به دو سایق اصلی بر میگردند: سایق عشق (Eros) و سایق مرگ (thanatos).سایق عشق در ذات خود پیوند دهنده افراد است چرا که تحقق حس عشق، چون تحقق هر کنش انسانی دیگر، در گرو وجود دیگری و به رسمیت شناخته شدنمان از سوی وی است. پس اینجا ما از مباحث روانکاوی فرویدی به واقعیت "اجتماعی بودن" انسان می رسیم. موضعی که بنای آراء مارکس بر آن استوار گردیده است همین پل ارتباطی است که مارکوزه را به ضیافتی که ما بر خوان مشترک مارکس و فروید امکان بازیابی آن را داریم دعوت می کند و حاصل آن کتاب "اروس و تمدن" است. مفاهیم اساسی تز مارکسی چون انقلاب، مبارزه طبقاتی، از خود بیگانی، رشد خود آگاهی و ....همه و همه به نوعی بر بستر همین همبستگی اجتماعی امکان رویش دارد.اما نمی توانیم دعوت مارکس را به ایجاد دنیای بی طبقه تا به انتعا پاسخ مثبت دهیم ! چرا که وجه تمایز انسان به سایر موجودات در "هستی داری" وی بیش از همه جا خور را پدیدار می سازد. پس به آغوش آن پیامبر بزرگ ویرانگری در می افتیم و درس آموزی را که با فروید آغاز شده بود در محضر وی پله ای رو به جلو تداوم می بخشیم. جامعه بی طبقه مارکسی استعداد عظیمی در تشکیل گله های انسانی دارد و ما انسان گله ای را بر نمی تابیم. ارزش های جمعی فقط می تواند هویت توده ها را قوام بخشد و ما بر آنیم خود خویش باشیم. با نیچه انسان به ضرورت استعلا از مجرای پی افکندن ارزشهای شخصی پی می برد. اینجا فرد در آویختن با "فراانسان" را می جوید و باز کردن هر بند جمعی را خواستار است.و .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 3:42  توسط نیما  | 

پاسداشت دوستیهایمان .....

اختصاص تعدادی از پست های وبلاگ به سخن گفتن از دوستانم، پاسداشت حرمت دوستیهایم بوده است. سخن از دوستانی بوده و هست که در گردنه های حساس زندگی ام چون پشتوانه های معنوی پیمودن راه، ظاهر گشته اند.اینان در بستر فلسفه ئی که برای زندگیم پی ریزی نموده ام همراهان استوارم بوده اند. نه فروزان عزیز (که متن حاضر پاسخی است به کامنت محبت آمیزش) و نه دوست ارجمندم پگاه (که در یکی از پست های قبلی متن کوتاهی راجع به وی نوشتم) از آن رو که صرفا دوستان صمیمی ام هستند، موضوع نوشته هایم نبوده اند .علت انتخاب ایشان آن بوده که هر کدامشان تحقق قسمتی از ارزشهای انسانی اند و بنابراین در عین خاص بودنشان، نوعی نیز هستند و نماینده اقلیت انگشت شماری هستند که در این قحط روشنی کوه وار آرمان هایشان را دنبال نموده اند و ناگزیر رنج های بی شمار بر خویش روا داشته اند. با این توصیف اگر در وبلاگی که برای اندیشیدن درباره زندگی و امکاناتش تدارک دیده شده، از ایشان سخن نگویم کجا و در چه فرصتی واکنش به این همراهی ها مقدور و مناسب می نماید؟ متن کنونی سخنی پیرامون دغدغه های فکری مشترکمان می باشد.

هفته گذشته یادداشتی از دوست عزیزم (فروزان) دریافت نمودم لازم دیدم که متن ایشان را بی پاسخ نگذارم و ترجیح دادم این پاسخ به گونه ای نوشته شود که بدنه اصلی نوشتارم سخن از دغدغه های مشترکی باشد. بنابراین.....

 از دغدغه ات برای تشخیص مسیر تحقق ات گفته ای و از فریب هائی که توده ها و گاه قشر به ظاهر متفکر، آگاهانه و یا ناخودآگاه در دام آن می افتند......آری "ابر انسانی" که تو با تأکیدات مکررات واژه اش را در ذهنم جاودان ساختی به شدت کمیاب است. دوست خوبم من بیشتر از توده هائی که چند سالی است همچون تلی از کثافت می شمارمشان، از این مزورین عرصه اندیشه بیزارم که ادعاهای بی شمارشان در کنار زندگی سراسر مبتذل،خوی گستاخانه و عاری از نزاکتشان، برشی نفرت انگیز از حیات انسانی را به نمایش میگذارد.

از تفکیک های ضروری در پیمون راه شخصی هر فرد سخن گفته بودی. تفکیکی که خواهان آن است در کنار تعیین گستره علایق و نیازهای خویش، سهم دیگران را در افت و خیزهای زندگیمان روشن سازد و ضرورت وجود دیگران را به زیبائی تصویر نموده ای. هر چند آنگاه که به رویائی جهانی سرشار از مهر با وجود اذعان به نقایص انسانها اشاره میکنی.......باید بانگ بر آورم که این حتا رویا نیست. صرفا توهمی آرامش بخش است توهمی که واقع بینیمان را تضعیف می کند.جهان انسانی هرگز به تمای اصلاح پذیر نیست.

نوشته بودی در حوزه علایق شخصی، در پیمودن گستره فلسفه و ادبیات، "وجود انسانی که دستانی غیر آسمانی و از گوشت و پوست و خون داشته و در یک کلام "زمینی" باشد و مهمتر از همه زندگی را خواهان باشد، در کنارت حیاتی است....آری تنهائی مطلق هر گونه ضرورتی را منکر است. و تجربه واکنش دیگران به کنش های ما همچون نیروئی ظاهر می شود که ما را به مراتب بالاتر  تجربه زندگی می راند.

 از وقوفت به ضرورت کسب دانش اجتماعی گفته ای. تصمیمی که مطمئنن پیامدهای نیک بسیار به دنبال خواهد داشت. فروزان عزیز هر گونه فلسفه فردی وقتی بر مبنای شناختی نسبتا صحیح از روحیات جمعی و مناسبات انسانی نباشد سر از موضعی سراسر تناقض و یأس آلود در خواهد آورد

و در پایان به کار بزرگی که هر فرد با مواجهه با آن نیروی معنوی درونش را به ارزیابی می گذارد( یافتن موازنه میان گرایشها و حوزه ها و ضرورت ها) اشاره نموده ای. این قسمت از نوشتارت به شدت خوشحالم کرد چرا که انسجام شخصیت فردی ات را به اثبات می رساند و شجاعتت را در ترسیم مرزها. شجاعتی که به ندرت یافت می شود.

....در پایان سپاسگزار حضورت هستم، حضوری که در کنار دوستان ارجمند دیگرم انگیزه حرکت می بخشد و از وزن سیاهی مناسبات موجود اندکی می کاهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1392ساعت 18:3  توسط نیما  | 

روانشناسی و وضعیت اگزیستانسیل

روانشناسی عمومی با دعوت افراد به آرامش پوشالی و نادیده گرفتن هر گونه خلاء فکری و احساسی، خواه ناخواه پروسه ارزش بخشی به بعد کمی حیات را پی گرفته است و در مشروعیت دادن به وضعیت « همسانی گسترده» نقشی غیر قابل انکار بر عهده دارد. هر نشان تمایز، حاصل مبارزه ای پیگیر و تنش زا، توأم با دلهره است و اینهمه یعنی رخت بر بستن آرامش. روانشناسی با انگشت نهادن بر وجوه زندگی فرد « هستی » دار به عنوان علائم بیماری و ناهنجاری از این وضعیت تابوئی می آفریند که نافی هر گونه انگیزه برای مطالعات و تفحص بیشتر  پیرامون این گرایش فلسفی می شود؛ ریشه اصلی این رویکرد شاید در توجه به بنیاد های این علم آشکار گردد به عبارتی شاید این ستیز از سر ناتوانی روانشناسی در تفسیر درست وضعیت های ذاتا ناهمگون افراد تمایز یافته و تهدیدی که از این ناتوانی متوجه چارچوب ها و طبقه بندی های مفهومی این علم می گردد، شکل می گیرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 13:49  توسط نیما  | 

مطالب قدیمی‌تر