نفی همسانی

روزگار فرخنده را اساسن فلسفه ای نیست. گئورک لوکاچ

پوپر و دشوار نویسی هگل و هایدگر

... به نظر من هگل و به مراتب بیش تر، هایدگر، فیلسوفانی کاملا تهی و شوینیست هایی بی اهمیت هستند... هگل زبان آلمانی را به کثافت کشید...من بر این نظرم که در نوشته های هگل مطالبی هست که آن چنان دشوار و نادقیق بیان شده اند که هیچ کس نمی تواند منظور واقعی او را درک کند. البته اگر فرض بر این باشد که او اصولا منظوری داشته....

از کتاب "می دانم که هیچ نمی دانم" نوشته کارل پوپر

کشمکش میان فلسفه انگلیسی زبان و فلاسفه آلمانی، موضوعی در خور تأمل است و تفکر پیرامون آن بینش ما را پر مایه تر می سازد. این تنها پوپر نیست که زبان به پرخاش گشوده است .قبل از او راسل نیز معتقد بود"...زبان در آثار هایدگر، دیوانه شده است" (آشنایی با فلاسفه غرب. برایان مگی. بخش هوسرل و هایدگر).

گاه اظهار نظر پیرامون کیفیت نوشتار فلاسفه آلمانی، از سوی منتقدانشان، به جایی کشانده می شود که انگار آلمانی ها، تعمداً زبانی دیر فهم را بر می گزینند! گویی نوشتار آنها اسباب فخر فروشی گشته است! و این رأی ای نسنجیده به نظر می رسد. اندک مطالعه ای درباره فلاسفه آلمانی (که نگارنده نیز بر پایه مطالعات بسیار محدود خود بر آن شده که این سطور را بنگارد) آشکار می سازد که روح کلی فلسفه آلمانی با فلسفه دنیای انگلیسی زبان تفاوتهای عمیقی دارد. از آنجا که دغدغه ها مایه های مشترک عمده ای ندارند، نگرش ها نیز راهی متفاوت در مسیر فربه شدن می پیمایند. زبان فیلسوف اصیل، قاعدتاً زبانی یکه است چرا که جهان در منظر او چهره ای دیگر یافته است. اصالت فیلسوف هر چه عمیق تر باشد و کیفیت نگرش اش بنیادی تر، نوشتار او استعدادش را برای تجسم یافتن در قالب امکانات زبانی متعارف، از دست می دهد.هیوبرت دریفوس در شرح آراء هایدگر به زیبایی اشاره می کند که از آنجا که نگرش هایدگر، بنیادهایی نو برای اندیشیدن طرح می کند، گریزی از اختراع واژه های نو و غریب نیست.مشخص نیست که چرا پوپر و راسل مستبدانه الگوی بیانی خود را به عنوان شکل نرمال نگارش قلمداد می کنند!!! ...شاید بهتر است با مرور دگر باره پاره های نقل شده از آراء پوپر در بالا یاد جمله خود این اندیشمند بیافتیم که: "مردان بزرگ خطاهای بزرگ مرتکب می شوند".آری پرخاش و فحش نسبت به دگراندیشی که روال اندیشیدنش را دوست نمی داریم، مطلقاً عملی در شأن آنکه داعیه تفکر دارد، نیست.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 21:31  توسط نیما  | 

قدرت بیکرانه ی پول.....

شکسپیر در تیمون آتنی:

طلا؟ طلای گرانبهای پرتلالو؟ نه، ای خدایان

من مریدی بیکاره نیستم...اندک مایه ای از این طلا

سیاه را سپید می کند، زشت را زیبا، ناحق را حق می کند

فرومایه را شریف، سالخورده را نوجوان و بزدل را دلاور

...شگفتا که این طلا، خدمتگزاران و کاهنان شما را از کنارتان دور می کند و بالش دلاوران را از زیر سر ایشان به کناری می افکند

لعنت شدگان را آمرزش می بخشد

جذامیان کریه را به تخت پرستش بر می نشاند، دزدان را مورد اعتماد قرار می دهد

و به سان برگزیدگان مسند نشین

قرین حرمت و عنوان و تحسین شان می کند

این همان است که بیوه زن فرتوت را دیگر بار به خانه بخت می فرستد

و زنی را که بستر بیماری و جراحات به چرک اندر نشسته اش

تهوع انگیز است

همچون روزهای بهاری دلپذیر و خوشبو می کند

......

از کتاب «دستنوشته های اقتصادی و فلسفی 1844» مارکس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 8:52  توسط نیما  | 

به بهانه آغاز پادشاه فصلها.....

خوشبختانه به استقبال تجربه ی پاییزی دیگر می رویم. فصلی که چند سالی است برایم حرمتی خاص پیدا کرده. و خوشحالم که دوباره زمان رو در فصلی سپری می کنم که زیبایی حضور را مجالی می دهد . زمان در پاییز آبستن زایش تجارب عاطفی خاصی است. برخلاف تابستانی که سایه بودنش به معنی نمایش زمانی است که در هرزگی بی پایان راه می سپرد، زمان در پاییز دگرباره انسجام می یابد، حضورش با قاطعیت بیشتری احساس شده و فرصتی برای بازگشت به درون و احساس فردیت یافتن مقدور می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 22:3  توسط نیما  | 

زیبایی زنانه....

کلمات در این متن با دقت خاصی انتخاب شده اند لطفاً با دقت بخوانید.

زیبایی زنانه دریچه ای است که قادر است خداگونه شدن را تحقق بخشد؛ وجودی که قدرت دگرگون نمودن را دارا می باشد. زیبایی موجود شور و کوشش و خواهش است و جهان را از رخوت عاری می سازد.اما زیبایی دو تقدیر بیش ندارد: هرز رفتن  و تنزل به حد ابزاری بی مقدار. چگونه؟! آنگاه که کالبد زیبا.متعلق به فردی فاقد «هستی» است [ اصطلاح «هستی» اینجا در مفهوم اگزیستانسیالیستی اش مد نظر است یا خیلی ساده: موجودی با ذهنی حقیر و گرفتار هزارتوی تباهی زای روزمره گی.فردی فاقد «تشخص» که سر سپرده الگوهای تحمیلی و عمومی است]فراموش نکنیم؛ هر داشته اساسی، حرمت ویژه خویش را دارد حرمتی که نادیده گرفتنش در جهان پیرامون، زشتی و نومیدی می آفریند.سخن از ترویج گونه ای زهد گرایی نیست. سخن صرفا بر سر پاسداشت حرمت داشته ای اساسی است که در فقدان توجه، لذت دارا بودنش در سطحی حقیر تجربه می شود. عشق ورزی اگر در گستره ای با مرزهای قاطع تحقق نیابد بدون شک به حد هوسرانی که کار غالب توده هاست محکوم گشته است.پایه اساسی عشق ورزی شهوت است اما شهوت در هر تجربه با توجه به کیفیت «هستی» افراد، امکان های بسیاری را برای تجربه لذت جنسی توأم با «دگرگونی وجودی» فراهم می آورد.

 تقدیر دوم:زیبایی آنگاه قدرت اش آفرینش در پی دارد که وجودی دیگری را به تسخیر خویش در آورده باشد، تسخیری که در شکل ایده الش جهانی نو را شکل می دهد که بر بستر آن «شوند» هر دو امکان می یابد.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 18:11  توسط نیما  | 

دازاین در فلسفه هیدگر ....

خلاصه ای از کتاب"اندیشه های فلسفی در پایان هزاره دوم" دکتر ضیمران

قسمت های داخل پرانتز تفسیری است که خود از یادداشت نقل شده از کتاب داشته ام

«دازاین»کلیدی ترین مفهوم فلسفی مارتین هیدگر است. برخلاف برخی تفاسیر، هیدگر صریحا می گوید دازاین انسان نیست(در واقع باید گفت هر انسانی شایستگی ارتقاء به ساحت دازاین رو نداره).بلکه «مناسبتی» است با هستی، که انسان آن را به دست می آورد.( اصطلاح «مناسبت» نیازمند توج ویژه است پس می توان گفت با توجه به آنکه هایدگر ماهیت آدمی را نیز شکل گرفته در جهان می داند.این مناسبت عبارت است از برقراری پیوندی آگاهانه با جهان در ذهن.در واقع نخستین تأملات آدمی «در جهان بودن» او را بر وی آشکار می کند. این ادراک صیرورت را همچنانکه هیدگر خود می گوید به عنوان امری جبری و در هر حال واقع شدنی بر ما ظاهر می سازد ) و یا ممکن است آن را از کف بدهد.(پس می بینیم که این مناسبت نیازمند حساسیتی وجودی نسبت به ادراک جایگاه و نحوه حضور در جهان است) دازاین میان انسان و خدایان قرار دارد (این گفتار ساحت تولد دازاین و برتر بودنش را نسبت به موضع صرف زیستن آشکار می کند و شاید به گونه ای فرا انسان نیچه را به ما یادآوری می کند).هستی دازاین کیفیتی انکشافی است که در گستره ای کرانمند تحقق می یابد.به اعتقاد وی جهان را می توان تا حدی ملازم واژه دازاین دانست زیرا دازاین تنها می تواند در جهان استقرار یابد.(پس می توان ادعا نمود «در جهان بودن» است که مسئله «انسان» را طرح می کند . صیرورت در خلاء امکان تحقق ندارد پس اهمیت ادراک موقف «در جهان بودن» تا به حدی است که می توان جهان را ملازم دازاین دانست)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 22:37  توسط نیما  | 

ما به مصرف فلسفه و ادبیات(به خصوص شعر) نشسته ایم...!

بحث کلیدی و محوری ژان بودریار در کتاب "جامعه مصرفی" این است:در عصر ما همه چیز قابلیت «مصرف» شدن دارد؛ اما چگونه؟با تبدیل شدن موضوع یا شی به نشانه.نشانه ایی که در خدمت کسب پرستیژ به کار می رود، وقتی کالایی یا موضوعی موضوع مصرف واقع می شود دیگر کارکرد مفید آن مد نظر نیست و صرفن کسب نشانه یی که تشخص و تمایز می آفریند، هدف اصلی مقوله مصرف می شود

و حال میخام بگم در عرصه فضای مجازی سالهاست به مصرففلسفه و شعر و ... پرداخته ایم. این گستره ها سالهاست در عوض تلطیف روح و تولید فروتنی و گسترش بخشیدن به مرزهای وجود، نشانه هایی شده اند که افراد با تلاش برای کسب انها، در پی اثبات گونه ایی تمایز ویژه نسبت به دیگران در خود می شوند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 17:43  توسط نیما  | 

داعش و زیگموند فروید

جنایات داعش در کشورهای عربی برخلاف تفاسیری که علت را در باور فراگیر و تعصب کور نسبت به نوعی از ایدئولوژی بنیاد گرایانه می داند، ریشه ای بنیادی تر دارد.این ادعا زمانی موجه تر می نماید که ما می دانیم افرادی از کشورهای اروپایی نیز در این کشتارهای وحشیانه شرکت می کنند. فروید در "تمدن و ملالت های آن" می گوید پرخاشگری گرایشی پر رنگ در وجود انسان است و ادامه می دهد که تمدن و اخلاق در عوض تلاش برای مواجهه خردمندانه با این میل، صرفن پرده ای بر این گرایش کشیده و بر این گمان اند که برای همیشه آن را محو نموده اند. اما در هر فرصت تاریخی ما شاهد تکاپوی مجدد این میل ویرانگر و سادیستی هستیم و البته تاریخ قرن بیستم بارها تحلیل فروید را ثابت نموده است. جنگ جهانی دوم (و در رأس آن کشتار 180 هزار نفر در دو شهر ژاپن در اثر استفاده از تسلیحات اتمی) / نمونه صربستان در دهه 90/ و حال گروهای بنیاد گرا در کشورهای عربی.... تنها نمونه های مشهوری این قضیه هستند. بریدن سر، بر دار زدن کودکان زیر 10 سال، سوزاندن افراد و .... نشان از توحشی افسار گسیخته است که برای فاعلان آن گونه ای لذت خاص ناشی از ارضاء میلی تاریخی در اعماق ناخودآگاهشان می آفریندو البته در کنار این میل، ایدوئولوژی ذهنی، ارضاء میل را نوعی مشروعیت نیز می بخشد. آری ماهیت انسان، تاریخ انسان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 12:7  توسط نیما  | 

اربابانی که نفرت می پراکنند....!

حکایت زایش نسلی نو در میان ما از زبان داستایوسکی....

««...روسیان تربیت شده اکثریت قریب به اتفاقشان یک مشت روشنفکر بیش نیستند، مردمی هستند که زمین استواری در زیر پا ندارند، نه خاکی دارند نه مسلکی، از لحاظ ذهنی مردم بیخانمانی هستند که به جایی تعلق ندارند و با هر باد آواره ای که از اروپا بوزد به اطراف رانده می شوند...(دفتر یادداشت های روزانه داستایوسکی)»»

این "روسیان تربیت شده" در جامعه کنونی ما حکایت نسلی است که بی «تأمل» و «رعایت انصاف» نسبت به اندیشه های غربی ابراز شیفتگی جنون آمیز می کندو همچون شخصیتی ضعیف و در عین حال با ادعاهای بسیار، بر هر آنچه دیگران بدان معتقدند با ادبیاتی تند و سرشار از کینه و غرض و تحقیر می تازند. رفتاری که البته بیش از همه بی مایه گی وجودی ایشان را مخفی می دارد. این نسل آنچنان داد سخن سر می دهد و در باب مقولات اساسی به قلمفرسایی دست می زند که گاه مواجهه با ایشان، آینه تمام نمایی می شود که در آن لاجرم فقط جهل بی مرز خویش را باز می یابیم! سخن از نسلی است که «زیاد می خواند» و «غیر انسانی» رفتار می نماید. و من هرگز این نسل گستاخ و بی مایه را که امروز به ناگهان در زیر سایه "نیچه" به فخر فروشی می پردازند و فردا "هایدگر" و لاجرم فرداهایی دیگر بلانشو.....لویناس...لیوتار.... ژیزک و در کل نسلی که شدیدن «بهنگام» عمل می کند!!!!...هر گز باور نداشتم و بیزار بوده ام از این ضعف وجودی و این کاریکاتورهای که در عرصه فلسفه و اندیشه این خاک ظاهر گشته اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 17:14  توسط نیما  | 

برای روشنفکران ساده لوح ....

قطعه ای از کتاب "آمریکا" ی بودریار بزرگ و دوس داشتنی

شکل با شکوه واقعیت آمریکایی را بیش تر در آزاد ساری فن آوری ها و انگاره ها می توان دریافت تا در طرز کار نهادها: در پویایی غیر اخلاقی انگاره ها، در عیاشی کالاها و خدمات، عیاشی قدرت و انرژ ی بی فایده، که در آن بیش تر روح تبلیغات وجود دارد تا روح عمومی مورد نظر توکویل.ولی به رغم تمام این موارد، اینها عالایم آزادی آمریکا هستند و هرزه گی این جامعه نشانه آزادی اش است.آزادی تمام حالت ها، برخی کاملا افراطی و شرم آور.ولی اصل موضوع دقیقا همین است:درجه زیاد آزادی، و نتیجه منطقی آن را باید در عیاشی تماشایی، سرعت، آنی بودن تغییر و برون مرکزی عمومی یافت.سیاست خودش را در نمایش، در حالت تبلیغی تمام عیار آزاد می کند، ..شعایر، آداب و رسوم، جسم و زبان خودشان را در گردش هر چه سریع تر مد آزاد می کنند.انسان آزاد کسی نیست که در واقعیت آرمانی اش، حقیقت درونی اش یا شفافیت اش آزاد باشد.انسان آزاد کسی است که فضایش را تغییر می دهد، کسی که می چرخد، کسی که گرایش جنسی، لباس و عادت هایش را مطابق مد و نه اصول اخلاقی تغییر می دهد، کسی که نظرهایش را نه به حکم وجدانش بلکه در پاسخ به نظر سنجی ها تغییر می دهد....

ص 7-126.

با قاطعیت بر این عقیده ام که همچنانکه جامعه قرن نوزدهمی و اوایل سده بیستم را بدون مارکس نمی توان شناخت. جوامع نیمه دوم قرن بیستم و قرن بیست و یکم را بدون آگاهی از تذکرات جدی و عمیق بودریار نمی توان ارزیابی نمود و به شناخت اش امیدوار بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 23:29  توسط نیما  | 

برانداختن نسبت جهل و فقر ....

از بدترین نتایجی که بحث «روبنا» و «زیر بنا» در آراء مارکس با تلاش کوته بینانه روشنفکران در عرصه اجتماع تثبیت شد توجیه فقر ذهنی افراد در سایه فقر اقتصادی آنهاست: توده ها جاهل اند چون طبقه تولید کننده آنها را در شرایطی رقت بار و حقیر نگاه داشته اند جالب آنکه صرف نظر از مورد آگاهی همین توده لش مانند نه فقط انسانهای توده ای که بخش عظیمی از تحصیلکردگان دانشگاهی_ نیازی نمی بیند نداشته های دیگرش را با سرپوش مشکلات اقتصادی توجیه کند.......... در اتوپیای مارکسی قرار بود با برابری اقتصادی ،آگاهی اجتماعی به ترازی بالاتر ارتقا یابد؛ رویائی که در حد طنزی تلخ و نافرجام برای ابد باقی خواهد ماند. متأسفانه مارکس سخت در اشتباه بود و ریشه سر بر آوردن این اشتباه در کار مارکس شناخت سطحی وی از مزاج و تاریخ فرد بود. فرد و توده را جز با بازگشت به تاریخ و تأمل در کیفیت حضورشان نمی توان شناخت. شاید مارکس وارث این پندار پوچ لاکی بود که ذهن لوح سفیدی است بدون هیچگونه پیشینه و تاریخ که در جامعه ایده ال آینده نقشی مطلوب می پذیرد! انگاره ای که در سپیده دم دوران جدید مطرح شد و در پی گسستی همه جانبه از گذشته بود

روشنفکران جوامع با تأکیدی پوچ و نا اندیشیده بر تفکیک مارکسی، مجالی برای کرختی و سستی ذاتی فرد فرومایه آفریدند. فردی که نه به دلیل فقر اقتصادی که به دلیل فقر وجودی در دامان سیاه جهل سقوط نموده است. امروز در گوشه گوشه جهان کنونی کم نیستند موداتی که شباهتی ظاهری به انسان داشته و در فراغت بی پایان خویش چون کرمی حقیر و بیم مایه، زمان را آبستن پوچی نحوه بودنشان می سازند و بر عکس کم نیستند انسانهائی که در عین فقر اقتصادی، بر فقر زشت و زننده درونی خویش غلبه نموده و نمایشی از وجودی جهت دار را به نمایش می گذارند. چقدر عادت های توده ها نفرت انگیز و تهوع اور است! در توجیه بودن چرکین و متعفن شان، هزاران دلیل و برهان اقامه می کنند تا جهانی که از وجود بی مایه اش کور و گنگ گشته را امکان استمرار بخشند.  

در پان لازم است تذکر داده شود نگارنده منکر تأثیر شرایط اقتصادی نیست ولی بی گمان منکر اعتبار تز از "جهل به فقر رسیدن" است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 22:27  توسط نیما  | 

مطالب قدیمی‌تر