تلخ همچون زهر..
زندگی
از این امکان برخوردار است که لذت بخش باشد ولی دردها و رنجهای جاودانش که همه
زاده پلشتی وجود اکثریت مطلق انسانها است این امکان را به رویائی ناموجود بدل می
کند! چه احمق و بزدل اند آنان که زندگی را پدیده ای رضایت بخش و مطلوب تفسیر می کنند.
زندگی فرایند مداوم فرسودگی در کشاکش تضادهاست. "واقعیت بی اندازه هولناک و ویران کننده
است" و انسان برای باز هم زیستن – و نه
هستی داشتن- ناچار از تفسیری مزخرف از رویدادهاست.شرایط متفاوت زندگی در نهایت امر
تفاوت چندانی با هم ندارند! تفاوت فقط در مدت زمانی است که نیاز داریم به شرایط
بهتر یا بدتر خو کنیم، همین! در نهایت " انسان می ماند و تنهائی". چه
اندوهبار !
محدودیت
ها، ناتوانی های اجباری ( که هر انسان به محض تولد محکوم به آنهاست)، تکرار هر
آنچه که آزار دهنده و تهوع آور است، همه و همه در هیئت روحی سهمگین خواهان آن است
که زندگی را چون پدیداری پوچ و عبث نمایان سازد. برای آنکه می خواهد خود را فریاد
بکشد، خود واقعی و اصیلش را، چه راهکاری وجود دارد؟! فقدان آزادی زندگی را کرخت و
بی روح و آبستن تکرار می کند و از آن نمایشی مضحک و عبث می آفریند. من از دنیائی بر
آشفته ام که در آن هر انسانی در محیط پیرامونم، غل و زنجیری بر دست و پای روح عاصی
و خسته ام گشته است! مشکل صرفا فقدان آزادی سیاسی و حقوق شهروندی نیست. مشکل اذهان
پوسیده و موروثی ای است که "دگر بودن" را خوش نمیدارند و با حضور سنگین
مسمومشان فرد تنها را گهگاه دچار تردید می کنند که " شاید حق با دیگران است و
من در آستانه جنون قرار گرفته ام!" چه دردآور است که تراکم تعفن اندیشه های راکد،
راه را بر رشد و شکوفائی غنچه ئی که آهنگ زیستن در هوایی پاک دارد، می بندد.
انسان
مست می کند، و نیازی نیست که ضرورتا برای
این کار دست به دامان مشروب شد ، گاه امکان مست شدن با رنج نیز مقدور است، حالتی از
مستی خلق می شود که به واسطه آن فرد همه فریب هائی را که اطرافیان با پناه بردن به
آنها، زندگی شان را قابل تحمل نموده اند، به تمسخر می نگرد و اذهان آلوده را با نیش هیولای
"واقعیت "آشفته می کند.
ترجیح
میدهم که ذهنم را در آشفتگی ناشی از گرفتاری در دام " واقع بینی" متلاشی
شده بیابم اما خود را با فریب هائی که زمان را به لجن می کشاند تا گذشت لحظه ها
قابل تحمل شود، دلخوش نکنم.گریزی نیست. باید خود را با واقعیت عریان و خشن روبرو
ساخت و به حضور سایه سیاه سهمگینش اعتراف نمود.
آیا
این اندک امید به پیروزی نیز ناشی از خود فریبیم نیست؟
*این
متن رو چند سال پیش نوشتم. اما هنوزم دوسش دارم و به همین دلیل دوباره گذاشتمش رو
وب*