حقایق و نه حقیقت....

هگل از تراژدی یونانی به عنوان برخورد دو برنامه هستی متفاوت یاد می کند تقابلی که یکسوی آن شخص باورمند به قوانین اجتماع قرار گرفته و در سوی دیگر شخصیت تراژیکی که به حقایق درونی خود معتقد است و امروز نیز اگه نه به گونه ای آشکار، این برخود تراژیک در انزواهایی فردی رخ می نمایند و البته همانطور که کیرکه گارد در «ترس و لرز» در مقایسه «قهرمان ایمان» و «قهرمان تراژیک» ، جاودانگی نام و یاد قهرمان تراژیک را حداقل پاداش وی می داند که قهرمان ایمان از آن محروم است؛ قهرمان تراژیک امروز، از پاداش جاودانگی خاطره اش در میان نسلهای آینده نیز  محروم خواهد بود.

 

تاریخ و ارزش هایش ....

مبنای مناسب برای پی افکندن ارزشهای اصیل، کنش های شخصیتهای استثنائی تاریخ است. تعریف پیشینی این امور، بر پا داشتن ستیزی مداوم در ذهن معتقدان به این سیستم های اخلاقی است. در برابر انگاره ای که می گوید کنش ها در چارچوب خاص مکانی و زمانی سر بر آورده و رها از شرایط جبری نیستند باید گفت که کنش انسانهای بزرگ تا حد زیادی فراسوی محدودیت هاست. در برابر گام های شکوهمند اراده های بزرگ، هیئت پست سدهای محیط، توجهی بر نمی انگیزد. تنها هنگام سخن راندن از دغدغه های حقیر و فرومایه است که جبر همچون یوغی فلج کننده خودنمائی می کند.

 

برای دوست یگانه ام (پگاه)

در زمانه ای که هر ارتباطی در عوض استوارتر نمودن پیوند انسان با زندگی، منشأ دلسردی و یأس می گردد و  گرفتاری در دام گونه های متنوع توهمات آراسته پدیده ای فراگیر گشته و اعضاء جامعه در دام تعاریف عمومی از مفاهیم عمده انسانی محکوم به ماندن شده اند و فریب های آلوده حقارت، عناوینی دال بر برتر بودن را برای اشخاص یدک می کشند و خودخواهی ها در دامنه ای بس حقیر جولان می دهند و دیگر از باور و اعتقاد خبری نمی یابیم، به خود می بالم که دوستی فرزانه دارم که در این هیاهوی بیهوده، آهنگ خویش را سر داده و محکم و استوار  طریق خویش را می پوید.

در جامعه ای که زنان آن عمومن تابلوهای نفرت انگیز دغدغه های بی مایه اند و تفکر همچون حلقه ی مفقود زندگانی شان پدیدار می گردد، او فریادی است یکه. هستی اش خط بطلانی است بر همه ادعاهای یاوه مردانی که خود سهمی از شعور و اندیشه نداشته و در همان حال با فراموش نمودن پلشتی حیاتشان،در نهایت بی شرمی زنان را موجوداتی فاقد توان اندیشیدن توصیف می کنند. به جرأت و بدون هیچگونه اغراق و با قاطعیت می توانم ادعا کنم در بین همه دوستانم عمیق ترین دوست اندیشه ورز م بوده است.

دوستی که از رنج و درد های بزرگ روئینه گشته و به قول که گور « می تواند از رنج همه چیز گریبانش را برهاند اما عاجز از رهائی از دست خویش ! » ستیزش با خود تضمین «هستی » داری اش بوده و  ایمانش عامل تمایزش! ارزش های اساسی را نیک می شناسد و از سر دلبستگی به این ارزشها در پاسداری از آنها استوار می نماید. بر پایه هر کلام متین اش می توان بنائی عظیم را فرا آورد- پدیده ای که این روزها بسیار نادر است - با وی میتوان برای رهائی از سیطره یافتن حس پوچی که در بطن زندگی نهفته است معنائی یافت .آری با وی می توان بنای "دوستی" نهاد.

این متن کوتاه بعد از گذشت سه سال از رفاقتی عمیق و ارزشمند نگاشته شده است .