مارکس، نیچه، فروید

میان این سه اندیشمند بزرگ چه نسبتی می توان برقرار نمود؟ ممکن است در ابتدای امر ارتباط میان ایشان  تردید پذیر باشد اما اگر فراموش نکنیم که دغدغه اصلی هر سه به نوعی"انسان" است می توان خط اتصالی پر رنگ میانشان برقرار نمود.

این خط سیر را از فروید آغاز می کنیم فروید با کاویدن ذهن و درون آدمی قایل به وجود سایق (نیروئی که در پس هر نیاز موجود است و ما را به تکافو به منظور ارضاء آن نیاز وا می دارد. - محمد مبشری.کتاب تمدن و ملالت های آن.زیر نویس ص 1) های متنوع در انسان است سایق هائی که در نهایت به دو سایق اصلی بر میگردند: سایق عشق (Eros) و سایق مرگ (thanatos).سایق عشق در ذات خود پیوند دهنده افراد است چرا که تحقق حس عشق، چون تحقق هر کنش انسانی دیگر، در گرو وجود دیگری و به رسمیت شناخته شدنمان از سوی وی است. پس اینجا ما از مباحث روانکاوی فرویدی به واقعیت "اجتماعی بودن" انسان می رسیم. موضعی که بنای آراء مارکس بر آن استوار گردیده است همین پل ارتباطی است که مارکوزه را به ضیافتی که ما بر خوان مشترک مارکس و فروید امکان بازیابی آن را داریم دعوت می کند و حاصل آن کتاب "اروس و تمدن" است. مفاهیم اساسی تز مارکسی چون انقلاب، مبارزه طبقاتی، از خود بیگانی، رشد خود آگاهی و ....همه و همه به نوعی بر بستر همین همبستگی اجتماعی امکان رویش دارد.اما نمی توانیم دعوت مارکس را به ایجاد دنیای بی طبقه تا به انتعا پاسخ مثبت دهیم ! چرا که وجه تمایز انسان به سایر موجودات در "هستی داری" وی بیش از همه جا خور را پدیدار می سازد. پس به آغوش آن پیامبر بزرگ ویرانگری در می افتیم و درس آموزی را که با فروید آغاز شده بود در محضر وی پله ای رو به جلو تداوم می بخشیم. جامعه بی طبقه مارکسی استعداد عظیمی در تشکیل گله های انسانی دارد و ما انسان گله ای را بر نمی تابیم. ارزش های جمعی فقط می تواند هویت توده ها را قوام بخشد و ما بر آنیم خود خویش باشیم. با نیچه انسان به ضرورت استعلا از مجرای پی افکندن ارزشهای شخصی پی می برد. اینجا فرد در آویختن با "فراانسان" را می جوید و باز کردن هر بند جمعی را خواستار است.و .....

 

پاسداشت دوستیهایمان .....

اختصاص تعدادی از پست های وبلاگ به سخن گفتن از دوستانم، پاسداشت حرمت دوستیهایم بوده است. سخن از دوستانی بوده و هست که در گردنه های حساس زندگی ام چون پشتوانه های معنوی پیمودن راه، ظاهر گشته اند.اینان در بستر فلسفه ئی که برای زندگیم پی ریزی نموده ام همراهان استوارم بوده اند. نه فروزان عزیز (که متن حاضر پاسخی است به کامنت محبت آمیزش) و نه دوست ارجمندم پگاه (که در یکی از پست های قبلی متن کوتاهی راجع به وی نوشتم) از آن رو که صرفا دوستان صمیمی ام هستند، موضوع نوشته هایم نبوده اند .علت انتخاب ایشان آن بوده که هر کدامشان تحقق قسمتی از ارزشهای انسانی اند و بنابراین در عین خاص بودنشان، نوعی نیز هستند و نماینده اقلیت انگشت شماری هستند که در این قحط روشنی کوه وار آرمان هایشان را دنبال نموده اند و ناگزیر رنج های بی شمار بر خویش روا داشته اند. با این توصیف اگر در وبلاگی که برای اندیشیدن درباره زندگی و امکاناتش تدارک دیده شده، از ایشان سخن نگویم کجا و در چه فرصتی واکنش به این همراهی ها مقدور و مناسب می نماید؟ متن کنونی سخنی پیرامون دغدغه های فکری مشترکمان می باشد.

هفته گذشته یادداشتی از دوست عزیزم (فروزان) دریافت نمودم لازم دیدم که متن ایشان را بی پاسخ نگذارم و ترجیح دادم این پاسخ به گونه ای نوشته شود که بدنه اصلی نوشتارم سخن از دغدغه های مشترکی باشد. بنابراین.....

 از دغدغه ات برای تشخیص مسیر تحقق ات گفته ای و از فریب هائی که توده ها و گاه قشر به ظاهر متفکر، آگاهانه و یا ناخودآگاه در دام آن می افتند......آری "ابر انسانی" که تو با تأکیدات مکررات واژه اش را در ذهنم جاودان ساختی به شدت کمیاب است. دوست خوبم من بیشتر از توده هائی که چند سالی است همچون تلی از کثافت می شمارمشان، از این مزورین عرصه اندیشه بیزارم که ادعاهای بی شمارشان در کنار زندگی سراسر مبتذل،خوی گستاخانه و عاری از نزاکتشان، برشی نفرت انگیز از حیات انسانی را به نمایش میگذارد.

از تفکیک های ضروری در پیمون راه شخصی هر فرد سخن گفته بودی. تفکیکی که خواهان آن است در کنار تعیین گستره علایق و نیازهای خویش، سهم دیگران را در افت و خیزهای زندگیمان روشن سازد و ضرورت وجود دیگران را به زیبائی تصویر نموده ای. هر چند آنگاه که به رویائی جهانی سرشار از مهر با وجود اذعان به نقایص انسانها اشاره میکنی.......باید بانگ بر آورم که این حتا رویا نیست. صرفا توهمی آرامش بخش است توهمی که واقع بینیمان را تضعیف می کند.جهان انسانی هرگز به تمای اصلاح پذیر نیست.

نوشته بودی در حوزه علایق شخصی، در پیمودن گستره فلسفه و ادبیات، "وجود انسانی که دستانی غیر آسمانی و از گوشت و پوست و خون داشته و در یک کلام "زمینی" باشد و مهمتر از همه زندگی را خواهان باشد، در کنارت حیاتی است....آری تنهائی مطلق هر گونه ضرورتی را منکر است. و تجربه واکنش دیگران به کنش های ما همچون نیروئی ظاهر می شود که ما را به مراتب بالاتر  تجربه زندگی می راند.

 از وقوفت به ضرورت کسب دانش اجتماعی گفته ای. تصمیمی که مطمئنن پیامدهای نیک بسیار به دنبال خواهد داشت. فروزان عزیز هر گونه فلسفه فردی وقتی بر مبنای شناختی نسبتا صحیح از روحیات جمعی و مناسبات انسانی نباشد سر از موضعی سراسر تناقض و یأس آلود در خواهد آورد

و در پایان به کار بزرگی که هر فرد با مواجهه با آن نیروی معنوی درونش را به ارزیابی می گذارد( یافتن موازنه میان گرایشها و حوزه ها و ضرورت ها) اشاره نموده ای. این قسمت از نوشتارت به شدت خوشحالم کرد چرا که انسجام شخصیت فردی ات را به اثبات می رساند و شجاعتت را در ترسیم مرزها. شجاعتی که به ندرت یافت می شود.

....در پایان سپاسگزار حضورت هستم، حضوری که در کنار دوستان ارجمند دیگرم انگیزه حرکت می بخشد و از وزن سیاهی مناسبات موجود اندکی می کاهد.