پاسداشت دوستیهایمان .....
اختصاص تعدادی از پست های وبلاگ به سخن گفتن از دوستانم، پاسداشت حرمت دوستیهایم بوده است. سخن از دوستانی بوده و هست که در گردنه های حساس زندگی ام چون پشتوانه های معنوی پیمودن راه، ظاهر گشته اند.اینان در بستر فلسفه ئی که برای زندگیم پی ریزی نموده ام همراهان استوارم بوده اند. نه فروزان عزیز (که متن حاضر پاسخی است به کامنت محبت آمیزش) و نه دوست ارجمندم پگاه (که در یکی از پست های قبلی متن کوتاهی راجع به وی نوشتم) از آن رو که صرفا دوستان صمیمی ام هستند، موضوع نوشته هایم نبوده اند .علت انتخاب ایشان آن بوده که هر کدامشان تحقق قسمتی از ارزشهای انسانی اند و بنابراین در عین خاص بودنشان، نوعی نیز هستند و نماینده اقلیت انگشت شماری هستند که در این قحط روشنی کوه وار آرمان هایشان را دنبال نموده اند و ناگزیر رنج های بی شمار بر خویش روا داشته اند. با این توصیف اگر در وبلاگی که برای اندیشیدن درباره زندگی و امکاناتش تدارک دیده شده، از ایشان سخن نگویم کجا و در چه فرصتی واکنش به این همراهی ها مقدور و مناسب می نماید؟ متن کنونی سخنی پیرامون دغدغه های فکری مشترکمان می باشد.
هفته گذشته یادداشتی از دوست عزیزم (فروزان) دریافت نمودم لازم دیدم که متن ایشان را بی پاسخ نگذارم و ترجیح دادم این پاسخ به گونه ای نوشته شود که بدنه اصلی نوشتارم سخن از دغدغه های مشترکی باشد. بنابراین.....
از دغدغه ات برای تشخیص مسیر تحقق ات گفته ای و از فریب هائی که توده ها و گاه قشر به ظاهر متفکر، آگاهانه و یا ناخودآگاه در دام آن می افتند......آری "ابر انسانی" که تو با تأکیدات مکررات واژه اش را در ذهنم جاودان ساختی به شدت کمیاب است. دوست خوبم من بیشتر از توده هائی که چند سالی است همچون تلی از کثافت می شمارمشان، از این مزورین عرصه اندیشه بیزارم که ادعاهای بی شمارشان در کنار زندگی سراسر مبتذل،خوی گستاخانه و عاری از نزاکتشان، برشی نفرت انگیز از حیات انسانی را به نمایش میگذارد.
از تفکیک های ضروری در پیمون راه شخصی هر فرد سخن گفته بودی. تفکیکی که خواهان آن است در کنار تعیین گستره علایق و نیازهای خویش، سهم دیگران را در افت و خیزهای زندگیمان روشن سازد و ضرورت وجود دیگران را به زیبائی تصویر نموده ای. هر چند آنگاه که به رویائی جهانی سرشار از مهر با وجود اذعان به نقایص انسانها اشاره میکنی.......باید بانگ بر آورم که این حتا رویا نیست. صرفا توهمی آرامش بخش است توهمی که واقع بینیمان را تضعیف می کند.جهان انسانی هرگز به تمای اصلاح پذیر نیست.
نوشته بودی در حوزه علایق شخصی، در پیمودن گستره فلسفه و ادبیات، "وجود انسانی که دستانی غیر آسمانی و از گوشت و پوست و خون داشته و در یک کلام "زمینی" باشد و مهمتر از همه زندگی را خواهان باشد، در کنارت حیاتی است....آری تنهائی مطلق هر گونه ضرورتی را منکر است. و تجربه واکنش دیگران به کنش های ما همچون نیروئی ظاهر می شود که ما را به مراتب بالاتر تجربه زندگی می راند.
از وقوفت به ضرورت کسب دانش اجتماعی گفته ای. تصمیمی که مطمئنن پیامدهای نیک بسیار به دنبال خواهد داشت. فروزان عزیز هر گونه فلسفه فردی وقتی بر مبنای شناختی نسبتا صحیح از روحیات جمعی و مناسبات انسانی نباشد سر از موضعی سراسر تناقض و یأس آلود در خواهد آورد
و در پایان به کار بزرگی که هر فرد با مواجهه با آن نیروی معنوی درونش را به ارزیابی می گذارد( یافتن موازنه میان گرایشها و حوزه ها و ضرورت ها) اشاره نموده ای. این قسمت از نوشتارت به شدت خوشحالم کرد چرا که انسجام شخصیت فردی ات را به اثبات می رساند و شجاعتت را در ترسیم مرزها. شجاعتی که به ندرت یافت می شود.
....در پایان سپاسگزار حضورت هستم، حضوری که در کنار دوستان ارجمند دیگرم انگیزه حرکت می بخشد و از وزن سیاهی مناسبات موجود اندکی می کاهد.
روزگاری از سر ساده لوحی و شناخت سطحی خویش به تک تک انسانها دل بسته بودم! اکنون دریافته ام که تنها آن کس شایسته دل بستن است که خود شناسی آغازیده و آهنگ فرایازی دارد.... سعی بر آن است به مسائلی انسانی که حضورشان جهت دادن و تأثیر گذاردن بر سرنوشت ماست اندیشیده شود