صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست.....
دوس نداشتم توی وبم از « واقعیت » حرف بزنم و نیروی ذهنمو معطوف «زمان حال» کنم یه جورائی این کار برام ابتذال نوشتنه، در واقع هرز دادن اراده به نوشتن. ولی انگار امروز از سر یه ضرورت میخام بنویسم. ضرورتی که نادیده گرفتنش، چشم پوشیدن از اصل زندگیه. با این مقدمه کوتاه به نگارش متن می پردازم.
این روزا یأس چون طاعونی همه گیر به اعماق دنیای درون آدما نفوذ کرده(میگم آدما و البته منظورم هر موجودی که جبرن شباهتی به آدما برده نیس. منظورم اونائیه که حداقلی از شعور انسانی رو دارن). به هر طرف نگاه میکنی همه جا رخوت بر زندگی حاکم شده. مسئله ی پیچیده ای نیس: راه هر گونه جسارت، سرکشی، بلند پروازی، پیگیری رویاها، همنشینی بی نقاب،ندای متفاوت سر دادن و ...بشدت سد شده و جلو هر کدم از اینا نشان خطر برپا شده. چند ماهی میشه خودمم اسیر وضعیتی بشدت خطرناک شدم.(در ادامه منظورمو از خطرناک متوجه میشید) ساعتها دراز میکشم یا آهنگ گوش میدم نه از سر ذوق، از سر ناتوانی در تحمل سپری شدن زمان. تا چند ماه پیش کتب خوندن نیاز ذهنمو بکلی ارضاء میکرد یه وقتائی لذت حقیقت یه مطلب، حالتی از سرخوشی و غلیان احساس رو توی وجودم شکل می داد باعث میشد سر میزم مطالعه ام نیم خیز بشم و از لذتی که باید نمود خارجی پیدا میکرد مشتمو محکم می کوبیدم رو میز. احساس میکردم یه چیزی داره از تنم به سوی آسمون پر میکشه.ولی چند ماهی میشه دیگه خبری از این حالات نیس. با خودم میگم این مقدار مطالعه چه امکانی برای لذت بردن از زندگی بهت بخشید؟! و جوابی هم نیس! حداقل فعلن نیس.
ولی همون لحظاتی که مث یه لش خونسرد و بی تفاوت کف اتاق مچاله میشم، یهوئی یاد «مرگ» میفتم.آره مرگ! مرگی که خیلی دور نیس. شاید همین چند روز آینده. شایدم یکی دو دهه دیگه.ولی بدیهی ترین واقعیت اینکه نصف عمر طبیعی یه آدمو زندگی کردم. پس وقت زیادی نمونده! شاید خیلیا به این مسئله فک میکنن ولی صرف فکر کردن کافی نیس. باید وحشت قضیه رو با تموم وجودت درک کنی. باید «دلهره» و «اضطراب» رو حس کنی تا بفهمی توی مسیر درست زندگیت افتادی.باید بدونی مرگ یعنی چی. بدونی « امکان» یعنی چی. طوری که حس کنی همه وجودت وادارت میکنه بلند شی و کاری کنی. طوری که موضع رخوت رو به یکباره ترک کنی و دوباره به زندگی «آری» بگی.
آره به خودم میگم. این زمانی که داره طی میشه تنها فرصت توئه.چطور دلت میاد بزاری همینجوری به بطالت سپری شه؟! بلند میشم کتاب میخونم. میرم بیرون. یا زنگ میزنم دوستم که بریم طبیعت. فعلن کار دیگه ای می تونم انجام بدم.
آره میخام بگم موفق شدن! همه نیروی جوونی آدما رو گرفتن. ولی در برابر این وضعیت «ضد انسانی» باید برای دل خودمونم شده یه کاری بکنیم.جهان هیچ وقت اصلاح نمیشه! تا وقتی چیزی به اسم « توده» هست پروژه پی افکندن جهان ایده ال منتفیه و بعید میدونم به این زودیا حداقل تا چند هزار سال دیگه نسل توده ها منقرض بشه.( تا وقتی «توده» هست بازتولید وضعیت «رخوت» اجتناب ناپذیره)
نباید میرائی خودمونو فراموش کنیم. اگه الان نتونیم با معنا بخشیدن به لحظاتمون، زندگیمونو به یه «چشم انداز» لذت بخش بدل کنیم. پس از گذشتن از خط مرگ همه چی تموم میشه. یه فرصت یکه رو از دست دادیم؛ فرصتی که میتونست گاه ما رو آبستن حالتی از «خلسه و طرب» کنه. حالتی که ما رو برا ادامه زندگی نیرو میبخشه. من شوخی ساده لوحانه آرامش پس از مرگ رو هرگز باور نداشتم و نخاهم داشت.
تا درک درستی از «مرگ» توی وجودمون شکل نگیره. دریافتن «زمان کنونی» به شکلی که یه سری ضرورت ها رو خود به خود و بدون اجبار بیرونی به خودمون تحمیل کنیم ظاهر نمیشه.
در پایان باید بگم چاره ای نیس. فعلن تنها کاری که میشه کرد اینه که توی همون محیط کوچیک یه دنیای کوچیک بسازیم یه دنیای خاص که هیچ موجود مبتذلی نمیتونه واردش بشه و ما توش احساس لذت میکنیم هر چند لذتی غریب و تازه! لذتی که برای هیچ موجودی که خارج از اون واقع شده قابل توصیف و توضیح نیست!
(اصطلاحاتی که بداخل گیومه گذاشته شدن از اصطلاحات نیچه و که گور هستن)
روزگاری از سر ساده لوحی و شناخت سطحی خویش به تک تک انسانها دل بسته بودم! اکنون دریافته ام که تنها آن کس شایسته دل بستن است که خود شناسی آغازیده و آهنگ فرایازی دارد.... سعی بر آن است به مسائلی انسانی که حضورشان جهت دادن و تأثیر گذاردن بر سرنوشت ماست اندیشیده شود